آیینه پژوهش
(١)
نکاتی در باب فیّاض لاهیجی و نگاشتههای کلامی او - عطایی نظری حمید
١ ص
(٢)
نکاتی دربارۀ کتابهای قصصالانبیاء در منابع اسلامی - پائولینی یان
٢ ص
(٣)
علل شهرت «مواهب علیه» کاشفی - سندس کریستین زهرا
٣ ص
(٤)
العراضة فى الحكاية السلجوقية - هنر على محمد
٤ ص
(٥)
جرعهاى از چشمۀ خورشيد - سيانى مهدى باقرى
٥ ص
(٦)
تصحيح ديگرى از «روضه خلد» مجد خوافى - مشتاق مهر رحمان
٦ ص
(٧)
مَوْسُوعَةُ الإمامة فى نُصوصِ أَهْلِ السُّنّة - کوشا محمدعلى
٧ ص
(٨)
هزار و یک شب در غرب - شریفی عبدالواحد
٨ ص
(٩)
نگاهی به تفسیر فاتحة الکتاب فخر رازی - باقريان موحد سيد رضا
٩ ص
(١٠)
بررسی کتاب «روششناسی فلسفه ملاصدرا» - ابوالحسنی نیارکی فرشته
١٠ ص
(١١)
مهمترین رکن کتاب 3 - فاطمه موحد سید حسن
١١ ص
(١٢)
اصلاح الگوی مصرف در زمینۀ تولید و نشر کتاب؛ ارائۀ یک راهکار - طالعی عبدالحسین
١٢ ص
(١٣)
کتابخانه نسخ خطی ازبکستان و چند نسخهی نادر قرآن - امکاوشنمز
١٣ ص
(١٤)
قصههای عامیانه ایرانی - ذکاوتى قراگزلو علي رضا
١٤ ص
(١٥)
انیس المجتهدین - نراقی محمد مهدی
١٥ ص
(١٦)
دعا معجزه حيات - زاد هوش محمدرضا
١٦ ص
(١٧)
بيان الفرقان فى توحيد القرآن - قزوینی مجتبی
١٧ ص
(١٨)
ضياء الشهاب فی شرح شهاب الأخبار - راوندی قطب الدین
١٨ ص
(١٩)
تفسیر علمی قرآن کریم مبانی و اصول -
١٩ ص
(٢٠)
آموزههای قرآنی
٢٠ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - تصحيح ديگرى از «روضه خلد» مجد خوافى - مشتاق مهر رحمان

تصحيح ديگرى از «روضه خلد» مجد خوافى
مشتاق مهر رحمان

(روضه خلد؛ مجد خوافی؛ تصحیح عباسعلی وفایی؛ تهران: سخن، ١٣٨٩)

مجدالدين خوافى از نويسندگان نيمۀ اول قرن هشتم هجرى و از جمله استادانى است كه توانست مجموعه‌اى به نام روضه خلد به تقليد از گلستان سعدى فراهم آورد. اين مجموعه، همان است كه در سال ١٣٢٩ هجرى قمرى به نام «خارستان» چاپ و در انتساب آن به مجد خوافى ترديد شده است؛ در حالى كه نام مجدالدين خوافى و انتساب او به خواف در متن آمده است.[١] مجد خوافى كتاب روضه خلد را كه با انشايى منسجم و زبانى كه از هر حيث به زبان نويسندگان قرن هشتم شبيه است، در سال ٧٣٣ هجرى به پايان رساند، بار ديگر در سال ٧٣٧ در آن تجديدنظر كرد.[٢] اين كتاب مشتمل بر هجده باب است و در خارستان فقط شانزده باب آن چاپ شده است.[٣] اين هجده باب، متضمن ٤٢٠ حكايت و ٢١٤٠ بيت (در مقدمه وفايى: ٢٢٠٠ بيت) و مبالغى آيات و احاديث و اخبار و حكمت است و خود در دو جا تصريح كرده كه تمام اشعار كتابش كه بدانها تمثيل يا استدلال كرده، به استثناى دو مورد، از خود اوست.[٤] مجد خوافى علاوه بر روضه خلد سه اثر ديگر نيز داشته است كه در روضه خلد از آنها نام برده، ولى تا كنون اثرى از آنها پيدا نشده است: كنز الحكمه، ترجمه منظوم جواهر اللغه زمخشرى، ديوان اشعار.

روضه خلد اگرچه در كنار منشآت قائم‌مقام فراهانى، از بهترين تقليدهاى گلستان محسوب مى‌شود، ولى طبيعى است كه آثار تقليد و تكلف از وجنات ابيات و عبارات آن هويدا باشد و مقايسۀ آن با گلستان سعدى، به‌خوبى تفاوت‌هاى دو اثر اصيل و مقلدانه را آشكار خواهد كرد؛ ولو اينكه نويسنده به‌خوبى از عهدۀ تقليد برآمده باشد!

يكى دو سال پيش وقتى به دنبال موضوعى براى پايان‌نامۀ يكى از دانشجويان كارشناسى ارشد زبان و ادبيات فارسى بودم، چون چاپ دوم روضه خلد، تصحيح محمود فرخ را تازه ديده و تورق كرده بودم، پيشنهاد كردم در خصوص منابع و مآخذ قصص و حكايات روضه خلد تحقيقى صورت گيرد. در ضمن كار دانشجو، توفيقى دست داد تا يك بار كتاب را از آغاز تا پايان بخوانم. در حين مطالعه به مواردى برمى‌خوردم كه ضبط‌هاى متن چاپى براى رفع ابهامِ معنايىِ بعضى ابيات يا عبارات كافى نبود؛ از اين رو مشتاق بودم به نسخۀ ديگرى از كتاب دسترسى پيدا كنم تا با عرضۀ مشكلات بر آن، توجيه و توضيح قانع‌كننده‌ترى براى موارد ابهام بيابم. كار رساله پايان يافت؛ بدون اينكه جستجوى ما براى يافتن تصحيحى ديگر، نتيجه‌اى داشته باشد. يكى دو هفته پيش وقتى تصحيح دوست عزيزم آقاى دكتر عباسعلى وفايى را در پشت ويترين كتابفروشى ديدم، چنان‌كه گويى دوستى قديمى را ملاقات كرده باشم،[٥] تصميم گرفتم يك بار ديگر متن را از روى تصحيح ايشان بخوانم.

دكتر وفايى، متن را از روى چهار نسخۀ خطى و دو نسخه چاپى تصحيح كرده‌اند:

١. نسخه كتابخانه مركزى دانشگاه تهران كه به دليل كامل‌بودن متن و خوش و خوانا بودن خط، اساس تصحيح قرار گرفته است (چون اول و آخر آن افتاده، تاريخ استنساخ ندارد).

٢. نسخه كتابخانه انستيتو ابوريحان بيرونى تاشكند كه در سال ١٠٦٧ تحرير شده و تنها شانزده باب از هجده باب متن را دربر دارد. اين نسخه در تفصيل نسخه بدل‌ها با رمز «الف» مشخص شده است.

٣. نسخه ديگرى از همان كتابخانه كه در سال ١٢٧٦ تحرير شده و عنوان خارستان داشته و به اميرخسرو دهلوى منسوب شده است. اين نسخه با رمز «ب» مشخص شده است.

٤. نسخه متعلق به كتابخانه شخصى استادى در تاشكند، با عنوان خارستان و منسوب به سعدى شيرازى (!) كه به دليل افتادگى صفحات پايانى، تاريخ نسخه‌بردارى آن معلوم نبوده است. رمز اين نسخه «د» تعيين شده است.

٥. نسخۀ چاپ سنگى انتشارات كانپور هند به نام خارستان و شامل شانزده باب، با رمز «ج».

٦. نسخه مصحح فرخ كه در سال ١٣٤٦ جزو انتشارات دانشگاه تهران، و با نظارت و اشراف حسين خديوجم به چاپ رسيده و در سال ١٣٨٢ تجديد چاپ شده است. همچنان‌كه اشاره خواهد شد، گويا دكتر وفايى به چاپ نخست اين تصحيح مراجعه كرده است؛ از اين رو بعضى گزارش‌هايى كه از ضبط‌هاى آن به دست مى‌دهد، با متن چاپ دوم تطبيق نمى‌كند.[٦]

از ميان نسخه‌هاى مذكور، متن غالباً انعكاس ضبط‌هاى نسخه اساس (نسخه دانشگاه تهران) است و نسخه‌هاى ديگر در تكوين متن نهايى، نقش بسيار اندكى داشته‌اند و ضبط‌هاى آنها بيشتر در ذيل تفصيل نسخه‌بدل‌ها منعكس شده است. چاپ دكتر وفايى از روضه خلد، چنان‌كه از هر تصحيح تازه‌اى انتظار مى‌رود، نسبت به چاپ‌هاى قبلى امتيازهايى دارد، ولى متأسفانه بى‌دقتى در صفحه‌آرايى و تصحيح نمونه‌هاى چاپى، ارزش زحمات مصحح محترم را تحت الشعاع قرار داده است.

محمود فرخ در مقدمۀ ممتع خود، تاريخ استنساخ نسخه اساسش را متعلق به يك قرن بعد از تأليف كتاب، يعنى قرن نهم مى‌داند،[٧] ولى وى به دو نسخۀ ديگر از كتاب نيز دسترسى داشته است كه يكى متعلق به آقاى شيخ عبداللّه‌ كشاورز از مشهد بوده و در سال ١٣١٩ به نظر مرحوم ملك الشعراى بهار رسيده بوده است و ديگرى متعلق به آقاى قرشى نامى بوده كه به فرخ اهدا شده و طبق نظر او با اينكه به دليل افتادگى صفحات پايانى، تاريخ استنساخ نداشته، ولى از روى نسخه‌اى اصيل رونويسى شده است؛ پس چاپ فرخ نيز - اگرچه چاپ انتقادى محسوب نمى‌شود - چاپى تك‌نسخه‌اى نبوده، بعضى از تفاوت‌هاى قابل توجه آن با نسخه اساس ـ كه حتى دكتر وفايى نيز آنها را بر نسخه اساس ترجيح داده و در متن آورده ـ احتمالاً مبتنى بر همان نسخه‌هاى نامبرده در مقدمه فرخ بوده است و نظارت خديو جم نيز بر خلاف آنچه وفايى گفته است،[٨] به موارد ذيل محدود مى‌شده است:

١. براى يكنواختى رسم الخط كتاب، سعى شده است «مى» استمرارى و مضارع و «به» حرف اضافه بر سر اسم، در همه جا جدا نوشته شود.

٢. در مواردى كه عبارت اصلى، نادرست يا اندكى نامفهوم به نظر مى‌رسيده، براى روشن‌شدن مطلب يا درستى عبارت، كلمه‌اى يا حرفى در داخل كروشه اضافه شده است.

٣. در چند مورد محدود نيز كه ناقص به نظر مى‌رسيده و اصلاحش دشوار بوده، در داخل كروشه «كذا» گذاشته شده تا خواننده متوجه باشد كه اگر اشكالى هست، از نسخه است.

اين تغييرات البته به معنى آزادانه عمل كردن در تصحيح قياسى نيست. در جدولى كه وفايى براى نشان‌دادن موارد اختلاف نسخۀ اساس با تصحيح فرخى فراهم كرده، مجموعا ١٩٤ مورد اختلاف نشان داده شده است كه موارد كمى از آنها مميز معناست و اغلب موارد مهم، به افتادگى كلمه، عبارت يا حتى بيتى از چاپ فرخ مربوط مى‌شود. جدول مذكور در عين حال نشان مى‌دهد كه اغلب حدسيات مرحوم خديو جم در مواردى كه نسخه ناخوانا بوده، مقرون به صحت و حاكى از تجربه و ممارست آن مرحوم در تصحيح متون بوده است و در بعضى موارد وفايى نيز ضبط آن مرحوم را بر نسخۀ اساس ترجيح داده است.[٩]

١. بحث در اختلاف نسخه‌ها

هر دو تصحيح روضه خلد ظاهراً بر مبناى نسخۀ واحدى صورت گرفته است؛ از اين رو تفاوت‌هاى اساسى بين آنها بسيار اندك است. در مواردى، تصحيح اخير ابهام احتمالى تصحيح قبلى را برطرف مى‌كند يا صورت قابل قبول‌ترى از متن به دست مى‌دهد.

١-١. نمونه‌هايى از افتادگى‌هاى چاپ فرخ

١-١-١. صفاى باطن عارفان، پرتو جود اوست و سيماى ظاهر مطيعان، اثر سجود او (و/١؛ ف/١).

چاپ فرخ «ظاهر» را ندارد؛ در حالى كه موازنۀ موجود در دو قرينه و مقابله ظاهر و باطن تأييد مى‌كند كه كلمه به سهو از چاپ مذكور فوت شده است.

٢ـ١ـ١. گر مردمى به منفعت خلق سعى كن تا مردمان به طوع تو را چاكران شوند

شاهى كه منفعت نرساند به مردمان بس مردمان ز چاكريش بر كران شوند

(و/٣٨؛ ف/٣١). فرخ بيت دوم را ندارد.

٣ـ١ـ١. گفتم: امروز چه مى‌خورى؟ گفت: روزه دارم. گفتم: موجب اين ايثار چيست؟ گفت: اين سگ امروز مهمان من بود (و/٥٨؛ ف/٤٨). قسمت مشخص شده در چاپ فرخ نيست و بديهى است كه بدون آن جريان گفتگو، روانى خود را از دست مى‌دهد.

٤ـ١ـ١. به گاه خصومت با ملك الموت برآميختى و از بيمش بنات از نعش بگريختى (و/٧٢؛ ف/٦٠).

«خصومت» از چاپ فرخ افتاده است.

٥ـ١ـ١. گفت پيغمبر خداى كه هست مجلس علم مرغزار بهشت

چون بدانجا رسى چرا مى‌كن كه به است از هزار سبزه و كشت

(و/٧٨؛ ف/٦٥). فرخ بيت دوم را ندارد.

٦ـ١ـ١. تا از محبوب جذبه «يُحبُّهم» پيدا نشود، از عاشق رغبت «يُحِبُّونَهُ» روشن و هويدا نگردد. (و/٨٩؛ ف/٧٤). «يُحِبُّونَهُ» در چاپ فرخ از قلم افتاده است.

٧ـ١ـ١. گر مرا خواهى به ترك دين بگوى (و/١٠١؛ ف/٨٦). چاپ فرخ «به» ندارد؛ در حالى كه تركيب «به ترك چيزى گفتن» رايج بوده است.

٨ـ١ـ١. آورده‌اند كه مدت عمر خويش، هرگز ابوحنيفه در بازار كاغذگران بى‌وضو نگذشتى.

حكيم گفت اگر عقل مكتسب دارى عجب كه در تو ادب نيز مكتسب نبود

ادب چو لازم علم است نزد اهل خرد چگونه علم بود هركه را ادب نبود

(و/١٥٧؛ ف/١٣٣). اين حكايت به‌كلى از چاپ فرخ فوت شده است.

٩ـ١ـ١. شخصى از جور زن مى‌گريخت... تا به كوه قاف. ابليس بر عقب وى بدويد... پرسيد كه كجا مى‌روى؟ گفت: از دست زن مى‌گريزم. طپانچه‌اى محكم بر قفاش زد و گفت: اى بريده پاى هنوز اينجا بيش نرسيده‌اى؟ (و/٢٣٥؛ ف/٢٠١). قسمتى از گفتگو كه مشخص شده است، از چاپ فرخ فوت شده و مطلب را ناقص كرده است.

١٠ـ١ـ١. در شريعت آدم، عقد و نكاح ميان برادر و خواهر جايز بود.

بدون «جايز» كه در چاپ فرخ نيست، جمله بى‌معنى است.

٢-١. نمونه‌هايى از مواردِ ترجيح نسخه وفايى بر نسخه فرخ

١-٢-١. آن شب كه خورشيد عالم شريعت را از حضيض خاك به اوج افلاك رسانيدند و جام مالامال وصال چشانيدند (و/٢؛ ف/٢).

چاپ فرخ به جاى «وصال»، زلال دارد كه وصال با شب معراج سنخيت بيشترى دارد و پذيرفتنى‌تر است.

٢ـ٢ـ١. بس كه تردامن است نيلوفر عارفى مى‌كند ميان شمر (و/١٠؛ ف/٩).

چاپ فرخ به جاى «شمر»، «سمر» دارد. با توجه به اينكه جاى نيلوفر در آب و آبگير است، رجحان ضبط وفايى آشكار است.

٣ـ٢ـ١. غلامى در اين بوستان به جدى بليغ كار مى‌كرد (و/٢؛ ف/٢).

چاپ فرخ به جاى «جدّى»، «حدّى» دارد كه به احتمال زياد خطاى چاپى است.

٤ـ٢ـ١. عبدالرحمن بشر مريسى در چاپ فرخ به خطا عبدالرحمن پسر مريسى، گزارش شده است (و/٦٠؛ ف/٤٩).

٥ـ٢ـ١. هيچ موجودى بى‌عشق نيست؛ هر جا كمال زيادت ميل زيادت (و/٨٨؛ ف/٧٤).

چاپ فرخ به جاى «زيادت» اولى، «زيارت» دارد كه به احتمال زياد، خطاى چاپى است.

٦ـ٢ـ١. فروغ روى او، روز وصل را برافروختى و سواد موى او، شب هجر را درازى آموختى (و/٩٩؛ ف/٨٣). فرخ به جاى «موى»، «روى» دارد كه به احتمال زياد غلط چاپى است.

٧ـ٢ـ١. ادريس پيغمبر را چون به آسمان بردند، درخواست كرد كه مى‌خواهم كه بهشت را ببينم. گفتند: «نبايد كه بيرون نيايى» (و/١٢٣؛ ف/١٠٤)؛ يعنى ممكن نيست! شايد كه داخل شوى و هرگز بيرون نيايى! چاپ فرخ به جاى «نيايى»، «بيايى» دارد كه قابل توجيه نيست.

٨ـ٢ـ١. ابن معتز يكى از خلفا بود كه هيچ كس به استبداد وى نبود (و/١٢٩؛ ف/١٠٩). در متن فرخ به جاى «استبداد»، «استعداد» آمده كه ادامۀ مطلب ضبط وفايى را تأييد مى‌كند.

٩ـ٢ـ١. من اعظم اللذات عند الالكع سيفُ الشوارب ثمُ صفع الاصلع

(و/١٦١؛ ف/١٣٧) در متن فرخ، صنع الاصلع آمده كه بى‌معنى است.

١٠ـ٢ـ١. در صفحۀ ١٦٣ چاپ وفايى دو بار كلمه «نخّاس» (برده‌فروش) به كار رفته كه در هر دو مورد چاپ فرخ (ص ١٣٩) «نحاس» دارد كه غلط‌بودن آن محرز است.

١١ـ٢ـ١. چون پيشتر آمد، طشتى زر ديد... دانست كه پوشيدنى است... در پوشيدنش عاجز ماند (و/١٦٨؛ ف/١٤٤). فرخ «پوشيده نيست» دارد و احتمالاً سرهم‌نويسى آن در نسخه‌خطى (پوشيدنيست) باعث اشتباه شده است.

١٢ـ٢ـ١. تازيك و هند و ترك و عرب را كه بنگرى كوشابن و اله و خداى است و تنگرى

(و/١٨٦؛ ف/١٥٧). سخن از يگانگى دل‌ها و اختلاف زبان‌هاست. اينكه مثلاً همه يك خدا را مى‌خوانند، ولى هر قومى به زبان و تعبيرى. تنگرى در زبان تركى يعنى خدا؛ ضبط فرخ (بتگرى) مطمئناً تصحيف آن و غلط است.

٣-١. بعضى ترجيحات غير مرجح در چاپ وفايى

١-٣-١. خورشيد... را... به اوج فلك رسانيدند و جام... چشانيدند (و/٢؛ ف/٢).

نقود اسرارى كه در خزينۀ سينه او نهادند و نداى «ما كذب الفواد ما راى» در عالم در دادند، به عدد سه هزار بود (و/٢؛ ف/٢).

در چاپ فرخ در هر دو مورد، فعل مفرد (چشانيد، در داد) آمده است كه با سبك كتاب همخوانى بيشترى دارد و وفايى در صفحۀ ٢٦ مقدمه، آن را تحت عنوان «حذف شناسه فعل در جمله‌ها و فعل‌هاى متعاطفه كه نهاد آنها يكى است»، به مثابه يكى از ويژگى‌هاى زبانى كتاب، مطرح كرده است كه در كتاب نظاير بسيار دارد؛ از جمله: در حرم را بگشادم و شمع بنهاد (به جاى «بنهادم»: و/٣٤؛ ف/٢٨)؛ تتق ظلام... برافراشتند و زيور منور... برداشت (به جاى «برداشتند»: و/٣٥؛ ف/٢٩)؛ فرمود تا بت‌ها بكشتند و بتخانه‌ها را در ببست (به جاى «ببستند»: و/٣٦؛ ف/٣٠)؛ برادران از اين غصه هجرت كردند و ملك بگذاشت (به جاى «بگذاشتند»: و/٣٧؛ ف/٣١)؛ مردم به يكبار غلو كردند و ملك را باز به تخت حكم برد (به جاى «بردند»: و/٣٨؛ ف/٣١)؛ او را دعا كردم و... آفرين نمود (به جاى «نمودم»: و/٤٦؛ ف/٣٨).

٢ـ٣ـ١. اى رخ خوب تو از گل طبقى گل ز شرح رخ خوبت ورقى

از سر زلف تو سنبل تارى به ز سنبل سر زلفت، آرى

ضبط مصراع دوم در نسخۀ اساس و چاپ فرخ، چنين است: گل ز شرم رخ خوبت عرقى (و/٤؛ ف/٣). مجد خوافى بر خلاف سعدى كه غالباً ابيات را براى تبيين حكايت و در ادامۀ آن مى‌آورد، معمولاً عبارات منثور را يك بار ديگر به نظم مى‌كشد تا قريحه خود را بيازمايد و استعداد شعرى خود را به رخ خواننده بكشد؛ از اين رو بعضى ابيات، آن قدر به متن وابسته‌اند كه خارج از آن، مفهوم رسا و كاربرد خاصى ندارند. اگر به عبارات قبل از اين ابيات توجه كنيم، خواهيم ديد كه ضبط نسخۀ اساس و فرخ، سروده شاعر است و صورت ديگر، بدون اينكه در متن تأمل شود، بازسازى شده است: گل سيراب نشانه عرق رخسار او بود و سنبل پرتاب، نمونه‌اى از گيسوى مشكبار او.

٣ـ٣ـ١. مسيح عليه السلام گفت: «الم تروا الى اسنانه كيف ابيضت كاللالى» (و/٨؛ ف/٧). متن فرخ چنين است: «مسيح گفت عليه السلام:.... كاللّئالى». وفايى خود در صفحۀ بيست و هشت مقدمه «آوردن جمله معترضه دعايى عربى بعد از فعل، در حالى كه متعلق به شخص قبل از فعل است» را يكى از ويژگى‌هاى زبانى متن خوانده، براى آن از همين متن شواهدى آورده است. مطمئناً فرخ نيز اين ساخت را از يكى از نسخه‌هاى در دسترس خود اختيار كرده و آسان و معمول را به صورت غريب و نامعمول تغيير نداده است.

وفايى در مقدمه (صفحه سى) راجع به تفاوت معنايى دو صورت «لئالى و لآلى» گفته است: در فرخ به صورت «كاللئالى» آمده و هر خواننده‌اى مى‌داند بين اين دو واژه چقدر اختلاف معنايى وجود دارد.

خوانندگان ديگر را نمى‌دانم، ولى من چون تفاوتى بين آن دو نمى‌دانستم، هرچه در فرهنگ‌هاى فارسى و عربى در دسترس خود (لغت‌نامه دهخدا، منتهى الارب فى لغة العرب عبدالرحيم صفى‌پور، فرهنگ فارسى معين، فرهنگ بزرگ سخن انورى، فرهنگ جامع كاربردى فرزان؛ عربى ـ فارسى) گشتم، وجه اختلافى نيافتم و ظاهراً جز تفاوت رسم الخط، از لحاظ معنايى فرقى بين آن دو نيست و دو صورت املايى موجه از يك كلمه‌اند كه هر نويسنده‌اى بسته به سليقۀ خود مى‌تواند يكى از آن دو را به كار برد؛ با اين تفاوت كه «لئالى» متناسب با خط معمول فارسى و «لآلى» متناسب با خط عربى است.

٤ـ٣ـ١. متبحرانى كه در استنباط علوم، يد بيضا مى‌نمودند:

در پاى زمانه خوار گشتند دست خوش روزگار گشتند (و/٩؛ ف/٨).

اين بيت در چاپ فرخ به صورت دو قرنيۀ نثر آمده و با «و» به هم عطف شده است. شرط منظوم‌بودن آن اين است كه بتوانيم «دستخوش/دست‌خوش» را به همان معنى كلمه مركب (بازيچه، آلت دست و...) با كسرۀ اضافه بخوانيم و گمان نمى‌كنم اين نوع كاربرد، سابقه داشته باشد.

٥ـ٣ـ١. «اذا همَّ الوالى بخيرٍ...» (و/١٥؛ ف/١١). وفايى در جدول اختلاف نسخه‌ها گفته است چاپ فرخ به جاى «همَّ»، «هتّم» دارد؛ در حالى كه بهتر است بگوييم: به جاى «اذا همَّ»، «اذ اهتمَّ» دارد؛ در اين صورت هر دو قرائت درست خواهد بود و تنها اختلاف تعبير خواهند داشت.

٦ـ٣ـ١. به عدل كوش كه شد سال‌ها پس از كسرى كه كس نديد در ايوان عدل او كس را (و/١٨؛ ف/١٤).

چاپ فرخ:... كسرى... كسرى. مطمئناً بنا به دلايل زير، قرائت و ضبط فرخ صحيح‌تر است:

الف) اين دو كلمه در متون ادبى بارها به صورت جناس به كار رفته و به ترتيب به صورت كِسرى و كَسرى قرائت مى‌شود؛ يعنى خسرو انوشيروان و شكست و آسيب و رخنه‌اى.

ب) در جاى ديگرى از همين كتاب (و/٥٥؛ ف/٤٥) اين هر دو به همان ترتيب و معنى به كار رفته است:

كوچكى گشت دو تا قبه كسرى چو بديد گفت تا بر سرم از طاق تو كسرى نرسد

يعنى شخص كوتاه‌قد بلندهمتى، وقتى كاخ خسرو را ديد، خم شد تا كوتاهى طاق آن، باعث شكستن سرش نشود!

ج) «كسرى» به معنى «شكستى» دوباره در همين كتاب به كار رفته است (و/٢٧١؛ ف/٢٣١):

اميدواريم كه قائم مقام پدر بنشيند و «كَسرى» كه از وفات پدر بزرگوار به قاعده مملكت ما راه يافته، به همت و فرزانگى جبر كند.

د) مفهوم بيت مجد، عيناً در بيتى از ظهير فاريابى نيز آمده است:

جزاى حسن عمل بين كه روزگار هنوز خراب مى‌نكند بارگاه كسرى را[١٠]

٧ـ٣ـ١. بزرگان گفته‌اند: عشق را سه مقام است: اول كشش،... دوم كوشش،... سيم: كشش؛ يعنى به محبوب رسد، محو شود... :

عاشق كه به عاشقى جگر مى‌سوزد در صحبت معشوق بتر مى‌سوزد (و/٨٩؛ ف/٧٥).

چاپ فرخ: سيم: [سوزش]؛ يعنى [تا] به محبوب رسد، محو شود... : اگرچه كروشه‌ها نشان مى‌دهد كه «سوزش» تصحيح قياسى است، ولى نامقبول‌بودن تكرار كلمه «كشش» و پريشانى ضبط ساير نسخه‌ها و صورت منظوم عبارت كه بلافاصله آمده است، نشان مى‌دهد «كشش» در نسخۀ اساس، نتيجه لغزش قلم است و همان سوزش در مفهوم محو و فنا درست است.

٨ـ٣ـ١. قراض‌هاى سيم مى‌بيخت (و/٤٨؛ ف/٤٠). چاپ فرخ: قراضهاء.

طبق شيوۀ خط وفايى، بايد به «قراضه‌هاى» تبديل مى‌شد. در جاهاى ديگرى از كتاب (و/١٦٩؛ ف/١٤٤) اين كار صورت گرفته است.

٩ـ٣ـ١. با من چو به دوستى گرايى بايد كه بدم به من نمايى

هرگه كه بدم بر تو نيكوست پس دشمن من تو باشى اى دوست (و/١٩٨؛ ف/١٦٧).

چاپ فرخ: او دوست؛ مى‌گويد: اگر بدى‌هاى مرا حسن بشمارى و به من ننمايى، تو دوست من نيستى؛ دشمن منى و دوست واقعى من، دشمنى است كه عيب‌هاى مرا به رخ من مى‌كشد. در چاپ وفايى «اى دوست»، حشوى است كه معنايى به جمله نمى‌افزايد و قابل قبول نيست كه او را بلافاصله بعد از اينكه دشمن خود خوانده است، «اى دوست» خطاب كند.

١٠ـ٣ـ١. زنى مسلمان مى‌خواهم كه اگر روزى از من خيانتى بيند، به ملامت پرده من ندرد. (و/٢١٦؛ ف/١٨٣). چاپ فرخ: جنايتى. تكرار كلمه «جنايت» در سطور بعدى حكايت، و مصاديقى كه براى آن ذكر شده است (آدمكشى و دزدى)، در تأييد جرم و جنايت است؛ نه «خيانت» كه غالباً در عرف بخشودنى نيست.

١١ـ٣ـ١. دو روباه، براى دورماندن از شر شير، او را مى‌فريبند كه بيا و گله موروثى پدر را بين ما قسمت كن و وقتى از آبراهۀ باريك باغى خود را به داخل مى‌كشند و خود را در امان مى‌بينند، به پشت بام مى‌روند كه ما صلح كرديم؛ به دنبال كار خود برو. شير خشمگين شد و دم بر زمين زد:

نشنيدى كه روبهى بر بام شير را گفت: اى سگ ملعون

تو بر اين بام فى‌المثل شيرى من چو روباه لنگ بر هامون (و/٢٩١؛ ف/٢٤٩).

چاپ فرخ: نشنيدى به روبهى بر بام شير گفتا كه اى سگ ملعون

جريان مطلب كاملاً مؤيد ضبط فرخ است. شير كه فريب‌خورده و دماغ‌سوخته، در بيرون باغ ايستاده و به روباه‌ها خيره شده است، با خشم به آنها مى‌گويد: اى سگ‌هاى معلون! خوب مرا مثل روباهى عاجز، در اين دشت قال گذاشتيد و خود به پشت بام رفتيد و شير شديد!

١٢ـ٣ـ١. چشم كه از يك فرسنگ ببيند، بالاى گوش است و گوش از علوه بشنود بالاى بينى، و بينى از ده ذراع ببويد، بالاى دهان و دهان كه تا مطعومى به وى نرسد، احساس نكند، در حضيض دايره وى (و/٧٠؛ ف/٥٩).

فرخ: بينى كه. ساختار جمله اقتضا مى‌كند بعد از همۀ مسنداليه‌ها كه فراكرد يا جمله وصفى وابسته دارند، حرف ربط «كه» بيايد: چشم كه؛ گوش كه؛ بينى كه؛ دهان كه... .

متن فرخ سه تا از چهار «كه» را دارد و چاپ وفايى دو تا را.

١٣ـ٣ـ١. پدر دخترى ـ كه شخص بسيار بخيل و لئيمى است ـ از خواستگار دخترش سر حاتم طائى را مى‌خواهد تا به ازدواج او با دخترش رضايت دهد. خواستگار به سراغ حاتم مى‌رود و چون او را نمى‌شناسد، از خود حاتم نشانى او را مى‌پرسد:


گفت: با وى چه كار دارى؟... گفت: مى‌خواهم كه او را بكشند تا دختر عم را به من دهند.

فرخ: بكشم. از توضيحات نسخه‌بدل‌ها معلوم مى‌شود تنها نسخه اساس «بكشند» داشته و بقيه نسخه‌ها با ضبط فرخ منطبق بوده‌اند و وفايى نيز نوشته متن از الف، ج، د و فرخ؛ ولى گويا به اشتباه همان ضبط نامقبول در متن مانده!

١٤ـ٣ـ١. مرد عامى كه به تزوير شود دانشمند فرجى پوشد و دستار مقفا بندد

علم ناخوانده و تفسير و روايت گويد راست آن است كه بر سبلت كندا خندد

(و/٢٣؛ ف/١٩). فرخ نيز همين ضبط را دارد؛ اگرچه به جاى مقفا، منقا دارد و به جاى كندا، گندا. نسخه‌هاى الف، ج و د به جاى «و» «چو» دارند و آن بهتر است؛ يعنى وقتى بى‌علم و كسب مقدمات در جايگاه عالمان بنشيند و كار آنان پيش گيرد، به ريش آنان مى‌خندد.

كندا، يعنى حكيم و فيلسوف و دانشمند و... ، كه متأسفانه در فهرست واژگان كتاب نيامده است. گندانيز به اين معنى در لغت ضبط شده است.[١١]

٢. خطاهاى مرتبط با حركات كلمات، علايم سجاوندى و شيوه خط

١ـ٢. در تواريخ چنين ديدم كه تختگاه كسرى در مداين بود و در عرصه‌اى كه صفه بنا مى‌كرد ـ چنان‌كه شنيده‌اى يا ديده‌اى ـ كه حسّ باصره تا... پيرزنى خانه داشت... (و/١٧ و ١٨؛ ف/١٣ و ١٤).

به نظر مى‌رسد جملۀ معترضه قبل از پيرزن تمام مى‌شود و خط فاصلۀ دوم، بايد بعد از بيت دوم متن بيايد. تمام جمله‌هاى قبل از پيرزن در توصيف صفه است و به اصل حكايت ربطى ندارد.

٢ـ٢. خواجه بگريست و گفت: «به عزّت جلال لايزال»

از اهل اعتبار شنيدم كه گفته‌اند نفس اژدها و مال چو مار است از اشتها (و/١٥٠؛ ف/١٢٨).

گيومه بايد بعد از بيت كه مقولِ قول خواجه است، بسته شود؛ نه قبل از آن.

٣ـ٢. اسكندر رومى روزى به عزيمت ملكى يك پاى در ركاب آورد (و/١٣٣؛ ف/١١٣).

ظاهراً ملكى بايد صحيح باشد؛ به معنى سرزمينى، كشورى.

٤ـ٢. گويى يد بيضاى موسوى در طرف غبغب و دم احياى عيسوى در زير لب داشت (و/٢٣٠؛ ف/١٩٦).

با توجه به قرينۀ «در زير لب»، «طرف» به فتح «طر» درست است.

٥ـ٢. سيُهلكُ كلَّ ذى عزو باسٍ (و/٢٦١؛ ف/٢٢٣). «كل» نايب فاعل جمله و به رفع درست است.

٦ـ٢. ولك نكُ نَطعم المسكينَ (و/٢٧٣؛ ف/٢٣٤). صورت درست آن (نُطعِم) در صفحه ٢٧٥ آمده است.

٧ـ٢. نه بر خلق منت نهادن كه من نكو مردم و زاهد و پاك ظن

(و/٣١١؛ ف/٢٦٦). «مردُم» بايد «مردَم» خوانده شود: [تصوف] اين نيست كه بر مردم منت بگذارى كه من مردى نيكو، زاهد و پاك‌ظن هستم.

٨ـ٢. امام على‌بن‌موسى الرضا(ع) در حمام بود. ناگاه تركى درآمد و چون امام را نشناخت، از او خواست آب بر سرش بريزد و پشتش را بمالد. امام نيز با حلم و بزرگوارى چنان كرد. ترك بعد از اينكه امام را شناخت، در پاى وى افتاد و معذرت خواست و امام با خنده‌رويى به او صله‌اى نيز داد (نقل به مضمون):

ترك خطا گرفتمت اى خواجه يافتى تركى مكن چو معذرتى خواهد از خطا

(و/٢٣؛ ف/١٨). كاملاً معلوم است كه با درنظر گرفتن جريان حكايت، مجد خوافى در پى بازى لفظى با كلمات ترك و خطا بوده است. ترك خطا، يعنى ترك خطايى؛ همان كه نمونۀ آن در حكايت آمده است. تركى كردن؛ يعنى خشم‌گرفتن و تندى‌كردن. خطا در آخر بيت، يعنى اشتباه. مى‌گويد: اى خواجه فرض كنيم با ترك ساده‌دل و نادانى (شبيه ترك حكايت) مواجه شدى، اگر از اشتباه خود معذرت خواست تو نيز مانند امام، بايد او را ببخشايى و مقابله به مثل نكنى.

٩ـ٢. گر نمى‌خواهى كه گردى پايمال نفس خويش مال چون در دست آيد، نفس را در پايمال

(و/٢٧٣؛ ف/٢٣٤). در هر دو چاپ «پايمال» آخر بيت به همين صورت (سرهم) نوشته شده است كه بايد جدا نوشته شود؛ چون «پاى» متمم جمله و «مال» فعل امر است.

١٠ـ٢. اى خواجه سر مرغى را چندين مجال حكمت نباشد، بر خانى كه يك مرغ باشد، خواه سر دارد و خواه نه (و/١٢٨٢؛ ف/٢٤٢). در هر دو چاپ «خان» آمده است، در حالى كه در همان حكايت كلمه «خوانسالار» به همين صورت چند بار تكرار شده است. دو نسخه «الف» و «ج» هم «خوانى» داشته‌اند. وفايى در بيتى (و/٢٨٢؛ ف/٢٣٩) «خوان» را به همين صورت آورده است؛ در حالى كه نسخۀ اساس و متن فرخ در اين مورد نيز هر دو «خان» داشته‌اند و متن از الف و ج انتخاب شده است:

تلخى مرگ است در آش لئيم لقمه زهر است بر خوان بخيل

١١ـ٢. قاضى كه خدا ز جور تو يارم باد وز فتنۀ تو هميشه زنهارم باد

پيش تو مباد با كسم دعوى‌اى ايزد ز قضاى بد نگهدارم باد

(و/٣٠٤؛ ف/٢٦٠). فرخ نيز «دعوى‌اى» ضبط كرده است. درست آن «دعوايى» است كه به‌آسانى تلفظ مى‌شود و در فارسى نيز آشناتر است.

١٢ـ٢. در چاپ وفايى در موارد متعددى نقطه با علامت عاطفى (!) در كنار هم آمده است كه گمان نمى‌كنم سابقه‌اى داشته باشد و اين امر به شكل و صورت ظاهرى جملات صدمه زده است؛ از جمله: اى دريغا كه... موافقت ياران غنيمت نشمردى.! (و/١٢٣؛ ف/١٠٥)

ـ مخدره بارگاه عصمت را در عقد من درآورد.! (و/١٢٦؛ ف/١٠٧)

ـ تعزيۀ اين كشته خود مى‌دارم كه هيچ كس را بدين حسرت نكشته‌ام.! (و/١٢٨؛ ف/١١٠)

ـ مالك را سر بشكست و از سر ايشان دفع كرد.! (و/١٣٣؛ ف/١١٣)

٣. اشكالات وارد بر فهرست‌هاى پايانى

آثار بى‌دقتى در ترتيب الفبايى همۀ فهرست‌ها تقريباً وجود دارد! در فهرست لغت‌ها اين كلمات به دنبال هم آمده‌اند: بستاخ، بطانه، التباس، تباشير، قبجور، تبرع، تبطيل! و در جاى ديگر «تمغا» بعد از «تمغاج» آمده است.

در فهرست اعلام، «كسرى» دو بار، يك بار قبل و يك بار بعد از «كسايى» آمده است!

«مأمون» دو بار آمده است: يك بار در صفحه ٦٢٩ بعد از «بنى‌عذره» و يك بار در صفحه ٦٣٩ بين «مالك» و «مانى». در چاپ حاضر نام «مدرسه خداشاد» به «مدرسه خراشاد» تغيير يافته است (ص ٧٥)، ولى در فهرست، «مدرسه خداشاد» آمده است. مجد خوافى براى درست‌كردن قرينه‌هاى موزون «رضى‌الدين زاوه» را با لقب «امام البلاغه» آورده و همان لقب به مثابه اسم علم در فهرست اعلام وارد شده است.

در صفحه ٢٥٠ «قاهره» به عنوان صفت قلعه به كار رفته و همان كلمه به جاى اسم شهر قاهره وارد فهرست شده است!

در فهرست الفبايى آيات به تبع الفباى فارسى، آيات مبتدى به «و» قبل از آيات مبتدى به «ه» آمده! اين ابيات در فهرست اشعار عربى آمده است:

ـ نشنوى اينك از من، از قرآن بشنو «كلُ من عليها فان»

ـ ندارى زر ز بهرش تن فدا كن «فجردّ النفسَ اقصى غايه الجود»

ـ مستمندى بود در اقصاى روم روز و شب گفتى كه «انَّ الظلمَ شوم»

ـ حق چه گفته است بر زبان نبى «سبقت رحمتى على غضبى».

در فهرست اشعار عربى، ٨١ بيت و يك مصراع فهرست شده است؛ در حالى كه در مقدمه تعداد ابيات عربى ٥٦ بيت شمارش شده؛ با اين حساب ٢٥ بيت از ابيات فهرست، شعر عربى محسوب نمى‌شود.

شرط مفيدبودن فهرست لغات در متون كهنى كه به تصحيح انتقادى مى‌رسند، اين است كه تمام لغات و تركيبات مهم متن، مخصوصاً لغات و تركيباتى كه جنبۀ سبكى، محلى و تاريخى دارند، گزينش و دسته‌بندى شوند و ضمن جداكردن معانى مختلف يك لغت، بر اساس كاربرد آن در متن، صفحات مرجع لغت در متن به دقت ذكر شود تا با يك مراجعه به فهرست، معلوم شود كه چه لغت‌هاى اختصاصى‌اى در متن وجود دارد و هر لغتى به چه معنى‌اى به كار رفته و كدام يك از آن معانى مشهورند و كدام به متن مصحح اختصاص دارند.

با مراجعه به فهرست لغات كتاب، معلوم نمى‌شود كه در تهيه و تنظيم لغات، چه معيارى در كار بوده و معانى بر اساس كدام قسمت متن پيشنهاد شده است، و از بعضى توضيحات برمى‌آيد كه گويى در هنگام تدوين فهرست، متن در پيش چشم فراهم‌آورندۀ فهرست نبوده و بعد از استخراج واژگان، كتاب را كنار گذاشته و از فرهنگ‌ها و لغت‌نامه‌ها معانى را نقل كرده است!

ـ كندا (و/٢٣؛ ف/١٩)، رستا (و/٢٤؛ ف/١٩)، پرخو (و/٢٥؛ ف/٢٠)، ديان (و/٣٦؛ ف/٣٠)، علوه (و/٧٠؛ ف/٥٩)، خلاقت (و/١١٥؛ ف/٩٨)، گماريده/كماريده (و/١٣٢؛ ف/١١٢)، خفت؛ كجا قصر فيروزه و ايوان و خفت؟ (و/١٣٩؛ ف/١١٨)، كناغ (و/١٦٥؛ ف/١٤٠)، باورجى (و/٢٠٢؛ ف/١٧٠)، كُندا (و/٢٠٤؛ ف/١٧٢)، به الاغ دادن (و/٢٥٥؛ ف/٢١٨) و ده‌ها لغت و تركيب ديگر نيامده است، ولى «احتراق، اعزاز، انقياد، بايع جيش، حطام، دُرد، رخصت، شادروان، شحنه، گلخن، مجاوره، محاوره، مرصع، مشحون، مفاوضه، ميمنه، ميسره، هودج، رطب و يابس» آمده است!

در معنى‌كردن بعضى لغات، بدون توجه به متن، تمامى معانى آن از كتاب لغت عيناً نقل شده است:

ابراء: بيزار كردن؛ بيزارى/بيمار را به كردن؛

احلام: بردبارى‌ها/خواب‌هاى شيطانى؛

ازرق: كبود؛ كبودچشم؛ خط چهارم از هفت خط جام؛

استنجا: رستن؛ رهايى يافتن/شستن جاى پليد... ؛

جناق: جناغ؛ شرطى و گرويى كه دو كس با هم بندند/دامنۀ زين اسب؛

خطرات: جمع خطر: آسيب‌ها؛ دشوارى‌ها/جمع خطره: آنچه بر دل گذرد؛

دجاج: ماكيان/گروهه ريسمان/عيال؛

رفاق: ريسمانى كه بدان دست‌هاى شتر را بندند/ياران؛

سودا: معامله/رنگ سياه/و يكى از احوال و اشكال باشد.

بعضى معنى‌ها با آنچه در متن آمده است، ارتباطى ندارد:

ـ چه گويى در اين مسئله كه كسى گوسپندى بفروخت، مشترى هنوز بها تسليم ناكرده، او را به خانه مى‌برد. بدره افكند. بر چشم كسى زد، نابينا شد؛ ديت بر كه باشد؟ (و/٢٩٣؛ ف/٢٥١) از ادامه حكايت هم برمى آيد كه «بدره» را گوسفند از دُبُر خود مى‌افكند؛ پشگل، سرگين.

در فهرست لغت اين «بدره» چنين توضيح داده شده: كيسه‌اى كه در آن زر و سيم مى‌نهاده‌اند!

ـ مقدار عقل آدمى را، در تمثيل يك من بيش نيست. در حال صبى روى در ترقى دارد؛ در يك سالگى يك استار و در دو سالگى دو استار تا به چهل‌سالگى كمال يك من حاصل شد (و/٣٣٦؛ ف/٢٨٥). از عبارت برمى‌آيد كه استار واحد وزن است؛ در حالى كه در فهرست لغات «جمع ستر؛ پرده‌ها» معنى شده است.

ـ گويى كج‌رفتن سرطان از خوف جوار اوست و خوشه را حمايت تير از سهم و جار او (و/١٤٩؛ ف/١٢٧).

ـ جار: همسايه (اين توضيح چه ابهامى از متن را برطرف مى‌كند؟!).

توضيح بعضى لغات، ناكافى يا نارساست:

ـ تسعير: نرخ‌گذاشتن، تعيين‌ها (شايد «قيمت» از چاپ افتاده)؛

ـ خمسۀ مسترقه: پنجه دزديده؛

ـ دستره: داس كوچك دندانه‌دار (به جاى اره)؛

ـ رهين: در گرو؛

ـ عنود: سركشان (جمع است يا مفرد؟)؛

ـ محدب: مقعّر، كوژ، برآمده (محدّب در مقابل مقعر است، نه مترادف آن)؛

ـ ملموس: محوشده، تباه‌شده، ناپديدشده.

٤. جاى خالى تعليقات

هرچند متن «روضه خلد» در مقايسه با بسيارى از متن‌هاى ادبى فارسى، مثلاً كليله و دمنه يا مرزبان‌نامه سهل‌تر و روان‌تر است، بعضى دشوارى‌ها، افزودن تعليقاتى را براى حل مشكلات و توضيح بعضى اعلام تاريخى و جغرافيايى ضرورى مى‌نمايد؛ براى مثال در چاپ وفايى، جوانب به جواشير، و خداشاد به خراشاد تبديل شده است؛ ولى هيچ توجيه جغرافيايى براى آن ذكر نشده است. در زير براى نمونه چند جمله مبهم را نقل مى‌كنم:

ـ عطارد در پيش وى انگشت شق كردى و زهره از رشك عبارت وى از ثريا با عرق (و/١٥٨؛ ف/١٣٤)؛

ـ معجز و زر در اصطلاح حكيم هست ناموس اكبر و اصغر

كاو به طبع مراد ميل كند عاقل و بى‌خرد به معجز و زر (و/١٣٧؛ ف/١١٦)؛

ـ نه در حديثه جمالش نشان حدقه و نه از نصاب حسنش بر نعمت صدقه (و/١٣٦؛ ف/١١٦)؛

ـ در دايره فضل تو زهره شد لألى (و/١٣٩؛ ف/١١٨)؛

ـ قبول نفس بر وى دشوارتر از ردّ جان بود و گشادن چشم نزديك او، صعب‌تر از بستن ودجان (و/١٨٩؛ ف/١٦٠)

ـ قمرى كشيده ناله بر اطراف نال خوش بلبل گرفته در هوس غنچه زير زار (و/١٩٣؛ ف/١٦٣).

٥. اغلاط چاپى

غلط‌هاى چاپى كتاب، بيش از آنى است كه از مصححى دقيق و فاضل و ناشرى پرآوازه انتظار مى‌رود.

٥ـ١. غلط‌هاى چاپى فهرست پايانى لغات كه غفلت از آنها، بعضى توضيحات را نامفهوم مى‌سازد؛ از قبيل: بنهره/نبهره، خواركى/خوراكى، محدت/محدب، مضاجت/مضاجعت، مطرَ/مطرَف، مغازه/مفازه، تعين/تعيين، ميمينه/ميمنه.

٥ـ٢. جابه‌جايى صفحات ٢١١، ٢١٢، ٢١٣ و ٢١٤.

٥ـ٣. به هم خوردن ترتيب مصراع‌ها: از اشكالات عمدۀ متن چاپى ـ كه مسئوليت آن به بازبين نمونه‌هاى چاپى برمى‌گردد ـ وجود ابيات بسيارى (جمعاً ٥٩ بيت) است كه ترتيب مصراع‌ها (و در يك مورد نيم‌مصراع‌ها) به هم خورده و تشخيص جاى صحيح مصراع‌ها را براى خواننده‌اى كه چاپ فرخ را در اختيار ندارد، دشوار كرده است. در اينجا فهرست مصاريع اول قطعات و محل دقيق آنها را گوشزد مى‌كنيم:

ص ٨: آيين فيلسوف خردمند نيست آنك (٢ بيت)؛ ص ٦ فرخ؛

صص ٨ و ٩: آن كه عيب خلق مى‌گويد مدام (٢ بيت)؛ ص ٧ فرخ؛

ص ١٠: زيان من همه از فضل و دانش است امروز (٣ بيت)؛ ص ٨ فرخ؛

ص ١١: در فرو بند هرچه در عالم (٢ بيت)؛ ص ٩ فرخ؛

ص ٢٣: درويش را به سهو مراعات كن به لطف (٢ بيت)؛ ص ١٨ فرخ؛

ص ٢٥: پرسيد ابوهريره ز پيغمبر خدا (٢ بيت)؛ ص ٢٥ فرخ؛

صص ٦٩ و ٧٠: با چرخ دوش عربده مى‌داشتم همى (١٧ بيت)؛ صص ٥٧ و ٥٨ فرخ؛

ص ٧٢: حديث خوش چو كند واعظ غريب ادا (٢ بيت)؛ ص ٦٠ فرخ؛

ص ٧٥: حديث مردم صاحب غرض چو بشنيدى (٢ بيت)؛ ص ٦٣ فرخ؛

ص ٨٠: ره نكردند از براى آن فراخ (٢ بيت)؛ ص ٦٧ فرخ؛

ص ٨٨: تعشقى ز تو در نفس و در هيولا نيست (٣ بيت)؛ ص ٧٥ فرخ؛

ص ٩٩: درست نيست از آن مدعى حكايت عشق (٢ بيت)؛ ص ٨٣ فرخ؛

ص ١٣٦: آدمى را كه ميل دنيا نيست (٢ بيت)؛ ص ١١٥ فرخ؛

ص ١٤٩: گر گنه‌كارى كند بر تو ستم (٢ بيت)؛ ص ١٢٧ فرخ؛

صص ١٨٠ و ١٨١: دشمنم را چو خرد پندارى (٢ بيت)؛ ص ١٥٣ فرخ؛

ص ٢١٨: آن چشم آهوانه روباه بازبين (٣ بيت)؛ ص ١٨٥ فرخ؛

ص ٢٢٣: جسمى لطيف از آب و گل (١ بيت؛ جابه‌جايى نيم‌مصراع‌ها)؛ ص ١٨٩ فرخ؛

ص ٢٥٨: بس كه بر خلق خدا ظلم فراوان كردى (٢ بيت)؛ ص ٢٢٠ فرخ؛

ص ٣٠٤: شنيده‌اى كه چه گفته است حيدر كرار (٢ بيت)؛ ص ٢٦٠ فرخ؛

ص ٣١٩: همت نباشد آن كه به زور كرم به كس (٢ بيت)؛ ص ٢٧٢ فرخ؛

ص ٣٢٢: لعلى كه در فروغ، تو گويى كه آتش است (٢ بيت)؛ ص ٢٧٥ فرخ.

٤ـ٥. نمونه‌اى از اغلاط متن كه غالباً مميز معنا هستند:

ـ تو از لطف دادى به من جان او (و/١١١؛ ف/٩٤): جان نو؛

ـ مى‌بيايد خوردنش صد جام درد (و/١٣٦؛ ف/١١٥): مى‌ببايد؛

ـ در كارون چه فرق نهد دزد و راهزن (و/١٣٧؛ ف/١١٦): كاروان؛

ـ كسى نديد و نشيند (و/١٣٨؛ ف/١١٧): نشنيد؛

ـ بازوى شير شرزه و خرطوم پيل هست (و/١٤١؛ ف/١٢٠): مست؛

ـ نه چون من تو روز و شب اندر پى زرند (و/١٤٤؛ ف/١٢٢): من و تو؛

ـ اگر اين معنى اتفاق نيست (و/١٤٥؛ ف/١٢٣): اتفاقى؛

ـ واندر اين رنج، [سخت] زار و نحيف (و/١٣٠؛ ف/١١٠): «سخت» از بيت افتاده است؛

ـ مرو در پى آرزو و هواى (و/١٥٤؛ ف/١٣١): هوا؛

ـ به‌تدريج آن كار كار عادت كند (و/١٥٦؛ ف/١٣٣): «كار» دوم زايد است؛

ـ خداى گفت به قرآن كه كس نيارد كرد/ز مرده زنده و از مرده زنده الاها (و/١٥٩؛ ف/١٣٥): الاّ ما؛

ـ تن وى از دور چرخ چرخه زدن (و/١٦٥؛ ف/١٤٠): چرخه زن؛

ـ چون بينى همه مقصود يكى است (و/١٨٦؛ ف/١٥٧): ببينى؛

ـ چو سلطان ملك‌خويم، چرا با دى و مى‌سازم (و/٢١٠؛ ف/١٧٧): ديو؛

ـ خسته و مستند و حيرانم (و/٢٢٢؛ ف/١٨٨): مستمند؛

ـ رو عزب باش و تفرح مى‌كن (و/٢٢٤؛ ف/١٩٠): تفرج؛

ـ دعا خواند تا خداوندش به زمين فرو برد (و/٢٤٠؛ ف/٢٠٤): فرو؛

ـ زان كه از مالش بيند فايده/وز جفاى دزد باشد در خطر (و/٢٦١؛ ف/٢٢٣): نبيند؛

ـ نمى‌دانم كه بره در ترازو باشد (و/٢٨٧؛ ف/٢٤٥): نمى‌دانى؛

ـ پيش تو مياد با كسم دعوى‌اى (و/٣٠٤؛ ف/٢٦٠): مباد؛

ـ طلعش معلول را علت فوت بود (و/٣١٠؛ ف/٢٦٥): طلعتش؛

ـ و شهوت جرير از اينجا شد (و/٣٢٠؛ ف/٢٧٤): شهرت؛

ـ مرغ روح تو چو در دام بدن محبوب است (و/٢٣١؛ ف/١٩٨): محبوس؛

ـ مشو مصاحبت بى عقل اگر خرد دارى (و/٣٤١؛ ف/٢٨٩): مصاحب.

٦. چند مورد تصحيح قياسى

٦ـ١. چون زبان عيب‌جوى مى‌نتوان بست... كاملان به مناسبت نفس، عين الكمال بينند و ناقصان به ملامت طبع، نقصان حال (و/٨؛ ف/٦). در هر دو نسخه، متن به همين صورت است؛ در حالى كه با توجه به كلمات متوازن دو قرينه و معنى عبارت، «ملامت» بايد «ملايمت» باشد.

٢ـ٦. سست‌عهدى طريق يارى نيست هيچت اى شوخ شرمسارى نيست

تازه عهد اگر پشيمانى كه همان و هزار چندانى (و/١١٥؛ ف/٩٧)

فرخ: تازه عهدى. از هيچ‌كدام از دو ضبط نمى‌توان بدون تكلف معنايى درآورد. به نظر مى‌رسد متن بايد «تازه كن عهد» باشد: اگر پشيمانى، عهد تازه كن كه در آن صورت سست‌عهدى‌ات ناديده گرفته مى‌شود و به جايگاه نخستين‌ات مى‌رسى(؟).

٣ـ٦. حرص و آزى كه اصل عصيان است مى‌ندانيم كز چه رست و چه خواست (و/١٢٧؛ ف/١٠٨).

هر دو نسخه «خواست» را به همين صورت دارند. سؤال از خاستگاه و منشأ حرص و آز است؛ از اين رو بايد «خاست» باشد نه «خواست».

٤ـ٦. غالب حال آن بود كه غنى شرم دارم ز ردّ حسن سؤال (و/١٦٦؛ ف/١٤٢).

اغنيا غالباً از جواب رد دادن به تقاضاى خوب و حساب‌شدۀ سائلان شرمگين مى‌شوند.

معلوم نيست كه با وجود صراحت معنى، چرا هر دو نسخه «شرم دارم» ضبط كرده‌اند؛ چون غنى خجلت مى‌كشد نه من! مصراع دوم چنين باشد: شرم دارد ز ردّ حسن سؤال.

٥ـ٦. آورده‌اند كه روزى سائلى به حضرت سيد كائنات آمد و سؤالى كرد. هنوز طوطى شكرخاى «انا افصح العرب والعجم» لب [به] بيان نگشوده بود و بلبل خوش‌نواى «اوتيتُ جوامع الكلم» شرح گل به گل نداده كه (و/١٨٠؛ ف/١٥٢). شرح گل به گل ندادن، معناى محصلى ندارد. به گمانم شرح گل به كل نداده، درست است؛ يعنى هنوز كاملاً شروع به سخن نكرده بود؛ كاملاً اداى سخن نكرده بود.

٦ـ٦. وقتى در شهر هرات در مدرسه فلكيه وعظ مى‌گفتم. درويشى پرسيد كه الف تقديم و راستى به چه يافت؟ (و/٢٠٧؛ ف/١٧٥)

٧ـ٦. فرخ به جاى تقديم، «تقدّم» دارد، ولى هر دو تقريباً به يك معنى‌اند. آنچه در ادامۀ مطلب آمده در توجيه راستى و عدم انحناى الف است نه مقدم‌بودن آن بر ساير حروف؛ از اين رو به نظر مى‌رسد درست آن «تقويم» باشد.

٨ـ٦. نيم يوسف كه تا چندين بمانم در چه زندان (و/٢١٠؛ ف/١٧٧). چه و زندان درست است؛ چون يوسف مدتى در چاه گرفتار بوده و مدتى در زندان.

٩ـ٦. هر گاه كه روزى دو بار طعام خوردند و سه بار آب، چهار بار به مستراح روند. چون نگه كنى، بيشتر روزگار شكم‌پرست باشند كه گاه پر مى‌كنند و گاه تهى (و/٢١٣؛ ف/١٧٩).

فرخ به جاى روزگار، «روزكار» دارد، ولى ابهام همچنان هست. قراين، چنين جمله‌اى را اقتضا مى‌كند: «بيشتر روز در كار شكم باشند».

١٠ـ٦. مكرمت كردن به جاى سفله هست دسته ريحان به دوزخ ريختن

زو به نيكى هم بدى يابد از آنك لاى خيزد آب بر شخ ريختن (و/٢٣١؛ ف/١٩٨).

ضبط بيت در هر دو نسخه، چنين است. قرائت پيشنهادى:

زو به نيكى هم بدى يابى از آنك لاى خيزد ز آب بر شخ ريختن

١١ـ٦. اينك كابين در كنار كن و از من صحبت اختيار (و/٢٣٣؛ ف/١٩٩).

به نظر مى‌رسد كلمه «ترك» از نسخه‌ها افتاده باشد: از من ترك صحبت اختيار [كن].

١٢ـ٦. سلطان عالم، سنجر بن ملكشاه كه بر بساط ملك چنان شاه فرزانه بنشست و پيادگان محتاج را اسب مراد بر آخُر دولت جز او نبست (و/٣٢٢؛ ف/٢٧٥).

منطق خاص قرينه‌سازى و معنى، حكم مى‌كند جمله چنين باشد: سلطان عالم، سنجر بن ملكشاه كه بر بساط ملك چنان شاه فرزانه[اى] ننشست؛ يعنى او در فرزانگى و رسانيدن نيازمندان به مراد، شاهى يگانه بود و همتايى نداشت.

١٣ـ٦. هر كه در اطفاى انوار دين كوشيد، هميشه مقهور بود و هر كه در اعلان كلمه ايمان، جدّ و جهد افزود، دايم مؤيّد و منصور (و/٣٢٢؛ ف/٢٨٢).

به نظر مى‌رسد به جاى «اعلان»، «اعلاى» بايد باشد كه هم با «اطفاىِ» همخوانى دارد و هم از دقت معنايى بيشترى برخوردار است.

١٤ـ٦. روى نيك و خلق زشت بد است كاين يك از دوزخ است و آن ز بهشت

و آن كه از روى زشت، زشت‌تر است زان كه با زشت، زشت بايد زشت (و/٣٣٤؛ ف/٢٨٤).

هر دو نسخه چنين است و معناى محصلى ندارد. درست آن چنين است:

و آنگه از روى زشت، زشت‌تر است... و معنى: روى نيكو از بهشت و خلق زشت از دوزخ است و حيف است كه كسى با داشتن روى نيكو، خوى زشت داشته باشد. تازه اگر كسى روى زشت داشته باشد، خلق زشت از او زشت‌تر است؛ چرا كه [خلق] زشت با [روى] زشت، ناخوشايند و نامقبول است.

در اينكه دكتر وفايى كوشش كرده است بر اساس نسخه‌هاى محدودى كه بدان‌ها دسترسى داشته، متن بهتر و دقيق‌ترى از «روضه خلد» مجد خوافى به دست دهد و آن را از «خارستان» به «روضه» نزديك‌تر كند، حرفى نيست و بعد از اين، چاپ ايشان را مى‌توان مأخذ اصلى تحقيقات مربوط به اين كتاب قرار داد، ولى نمى‌توان چند اشكال اساسى را دوباره يادآورى نكرد: نداشتن تعليقات، ندادن شماره صفحه‌هاى مربوط به لغات در متن، ندادن شماره سطرها در جدول اختلافات، نياوردن تركيبات خاص متن در فهرست لغات، غلط‌هاى چاپى بسيار و نوعى بى‌دقتى و شتابزدگى در مراحل آماده‌سازى كتاب كه ممكن است مسئوليت آن با كسانى غير از مصحح محترم باشد.

منابع

١. مجد خوافى؛ روضه خلد؛ مقدمه، تصحيح و تعليق: دكتر عباسعلى وفايى؛ چ ١، تهران: سخن، ١٣٨٩.

٢. ــــــــ ؛ روضه خلد؛ مقدمه و تحقيق: محمد فرخ، به كوشش حسين خديو جم؛ چ ٢، تهران: دانشگاه تهران، ١٣٨٢.

٣. صفا، ذبيح‌اللّه‌؛ گنجينه سخن؛ ج ٥ (از سراج اُرموى تا عمادالدين محمود)، چ ٤، تهران: اميركبير، ١٣٦٣.

٤. دهخدا، على اكبر؛ لغت‌نامه؛ دوره ١٥ جلدى، چاپ دوم از دوره جديد، تهران: دانشگاه تهران، ١٣٧٧.

٥. انورى، حسن؛ فرهنگ بزرگ سخن؛ ٨ ج، چ ١، تهران: سخن، ١٣٨١.

٦. معين، محمد؛ فرهنگ فارسى؛ ٦ ج، چ ٧، تهران: اميركبير، ١٣٦٤.

٧. صفى‌پور، عبدالرحيم؛ منتهى الارب فى لغة العرب؛ ٢ ج، تهران: سنايى، [بى‌تا].

٨. اتابكى، پرويز؛ فرهنگ جامع كاربردى فرزان: عربى ـ فارسى؛ ٤ ج، چ ١، تهران: فرزان، ١٣٨٠.



[١] . ذبيح اللّه‌ صفا؛ گنجينه سخن؛ ج ٥، ص ١٠٠.

[٢] . همان.

[٣] . مجد خوافى؛ روضه خلد؛ مقدمه و تحقيق محمد فرخ؛ ص ٨.

[٤] . همان.

[٥] . شكسپير گفته است: خواندن يك كتاب براى بار اول، آشنا شدن با يك دوست جديد است و مطالعه مجدد آن، به منزله ملاقات يك دوست قديمى صابر تفرشى؛ ص ١٧.

[٦] . براى مثال چند نمونه ذكر مى‌شود: الف) گويى ضرب‌المثل خوبان به صنم او بود و عادت «عبادت» اوثان در ماتقدم از او. وفايى در نسخه‌بدل‌ها گفته: فرخ، «عبادت» ندارد؛ ولى دارد. ب) «پيرزنى و پيرمردى را در آن مزرعه» كلبه‌اى بود؛ در جدول تفاوت‌هاى چاپ فرخ با نسخه اساس گفته شده كه جز دو كلمه آخر، از نسخه فرخ فوت شده است؛ در حالى كه نشده است. ج) كمالات ابدى واصل و سعادات سرمدى حاصل. در جدول آمده كه: فرخ «سعادت» دارد؛ در حالى كه متن فرخ نيز «سعادات» است.

[٧] . دكتر وفايى حدس مى‌زنند اين نسخه، همان نسخه محفوظ در كتابخانه دانشگاه تهران باشد كه نسخه اساس ايشان نيز هست.

[٨] . خديو جم با رخصتى كه از محمود فرخ داشته است، دخل و تصرفى در اين كتاب كرده و مقدمه يك صفحه‌اى ايشان مى‌نماياند كه ايشان در تصحيح قياسى متن، آزادانه عمل كرده است مقدمه صفحه سى.

[٩] . براى ذكر چند نمونه، مى‌توان به اين موارد اشاره كرد: نسخه اساس: او را از اين كار «منع كرد و گفت». ضبط فرخ و وفايى:... منع مى‌كرد. گفت. نسخه اساس: ملك بر وى به زوال آمد. ضبط فرخ و وفايى: ملك به زوال آمد. نسخه اساس: اگر يعقوب... اين وديعت، سوگندهاى غلاط خورد. ضبط فرخ و وفايى: اگر يعقوب... [و با] اين وديعت، سوگندهاى غلاظ خورد. البته وفايى در نسخه‌بدل‌ها تصريح كرده است كه على‌رغم اختلاف فرخ با نسخه اساس، در چه مواردى متن، منطبق بر چاپ فرخ است.

[١٠] . لغت‌نامه دهخدا؛ ذيل «كسرى».

[١١] . لغت‌نامه دهخدا؛ ذيل «گندا».